نورالدين پسر ايران
علي شيرازي
بيش از بيست سال است كه مرتضي سرهنگي را مي شناسم. از همان روزهايي كه در گوشه حياط حوزه هنري به او يك كانكس ساده داده بودند و او به كمك هدايت الله بهبودي، دفتر ادبيات و هنر مقاومت را راه اندازي كرده بود.
مرتضي بعد از مدتي كار در كانكس، به ساختماني در خيابان رشت منتقل شد. در آن جا نيز در يك جا ماندگار نشد. ميان دو ساختمان و اتاق هايشان، پايين و بالا شد و در همه آن اتاق ها و كانكس ها، با يك رنگي و جديت، نويسندگاني را براي تدوين تاريخ و خاطرات جنگ هشت ساله تربيت كرد و روز به روز به كميت و كيفيت كارش رونق بيشتري داد.
سال ها طول كشيد تا مرتضي را باز به داخل همان فضاي اوليه فراخواندند. اما اين بار در ساختماني نوساز، و در طبقه سوم حوزه هنري. از آسانسور كه پايين مي شوي، به سمت راست تا انتهاي سالن به پيش مي روي. باز به طرف دست راست حركت مي كني. راهرويي باريك كه در سمت چپ آن كتابخانه جنگ قرار دارد. مرتضي مي گويد اين كتابخانه، مانندي ندارد. دومين در پس از كتابخانه جنگ، اتاق مرتضي سرهنگي است.
داخل اتاق دو تا ميز و چند صندلي ساده است. چند تا هم قفسه و كمد دارد كه مجموعه تلاش هاي مرتضي در آن جاسازي شده است. تا حالا بيش از ششصد كتاب زيبا در مجموعه او تدوين گشته است.
آقا خيلي به كار او اهميت مي دهند. بارها او را ستوده اند. من هرگز در نگاه او عجب اين ستايش را نديده ام. مرتضي از روزگار كانكس نشيني و آغاز راه تا به امروز كه كتاب هايش گل كرده، يكرنگ يكرنگ است.
يكرنگي و نگاه آقا به او، مرا مجذوب مرتضي كرده است. اگر هفته اي او را نبينم، دلتنگ او مي شوم. دلم مي خواهد به هر بهانه اي او را ببينم.
وقتي در كنارش مي نشينم، او از كتاب هاي جديد مي گويد. كتاب هايي كه در دست تدوين و يا آماده چاپند. بارها در دلم گفته ام: خدايا كمكم كن تا نوكري براي كارهاي مرتضي باشم. خدايا ياريم نما تا به كار او رونق بدهم.
از آن روز كه اولين دست نوشته هاي آقا درباره كتاب هاي دفتر ادبيات را به من داد، عزمم جدي تر شد. با رونق دست نوشته ها، تصميم گرفتم بيشتر به مرتضي سرهنگي كمك كنم.
وقتي كه «دا» در حال تدوين بود، تصميم گرفتم پس از چاپ آن را به دست آقا برسانم و درباره آن درخواست تقريظ كنم. من و كتاب كه چاپ شد، جدي تر پي گير فرهنگ دفاع مقدس شدم. گفتم بايد خودم را وقف ترويج كتاب هاي دفتر ادبيات و هنر مقاومت كنم.
كار را شروع كردم. كتاب هاي جنگ را به هر شهر و استان بردم. با مسئولين استان ها و مديران تهران جلسه گذاشتم. پاي اين كتاب ها به نيروهاي مسلح هم باز شد. سپاهيان فعال تر بودند. برخي بروبچه ها حسابي پاي كار آمدند.
«دا» كه از چاپ بيرون آمد، آن را به دست آقا رساندم. بچه هاي سوره مهر نيز ياري كردند و مرا به جلسه اي در محضر آقا با حضور سيده زهرا حسيني و ساير دست اندركاران چاپ و تدوين كتاب «دا» دعوت كردند.
نگاه آقا به «دا» مرا دلگرم تر كرد. آقا چه مي گويد و ما كجائيم؟! كيلومترها از آقا عقب تريم. بايد سرعت بگيريم. آستين ها را بالاتر زدم.
بابا نظر كه منتشر شد، آن را هم به آقا رساندم. هر روز به سوره مهر مي رفتم و يا از مرتضي خبر مي گرفتم تا كتاب هاي جديد را به آقا برسانم و از معظم له تقريظ بگيرم.
كم كم شدم معرفي كننده كتاب هاي تقريظي آقا در جرايد! همه آن مجموعه را در «نسيم سبز خاطره ها» جمع كردم و شد يك كتاب. سوره مهر آن را چاپ كرد و شد باروت اسلحه ام!
وقتي حرف ها و نوشته هاي آقا را درباره خاك هاي نرم كوشك، دسته يك، همپاي صاعقه و ضربت متقابل مي شنيدم، بال درمي آوردم. سخن آقا درباره «بابانظر» حسابي شادم كرد.
مرتضي گفته بود «پايي كه جا ماند» در حال تدوين است. سيدناصر را پيدا كردم. از حال و روز كتابش پرسيدم. تازه نمايشگاه كتاب هاي تقريظي را شكل داده بودم. در برخي از استان ها نمايشگاه به نمايش درآمده بود. سيدناصر نيز يار همراه شد و با زبان زيبايش كمك كارم گشت.
وقتي خاطرات سيدناصر را مي شنيدم، حوصله ام براي رسيدن به «پايي كه جا ماند»، سر مي رفت. آن قدر به مرتضي و محمداسماعيل فشار آوردم تا «پايي كه جا ماند» از چاپ درآمد.
اولين نمونه را كه از چاپخانه آوردند به بيت رهبري رساندم تا آن را به آقا بدهند. پس از آن كتاب نورالدين عافي منتشر شد. كتابي بسيار زيبا و خواندني كه بارها مرتضي درباره اش قصيده سرايي كرده بود.
يك روز «پايي كه جا ماند» و «نورالدين پسر ايران» را برداشتم و يك راست به خيابان فلسطين رفتم. وارد بيت شدم و هر دوي آن كتاب را به دست آقا رساندم.
ماه ها بود كه از آقامسعود و آقاميثم پي گير تقريظي جديد براي كار بودم. خيلي براي دريافت تقريظ اصرار مي كردم. يك بار در مردادماه 1390 در بندرعباس از خود آقا درخواست كردم.
به زعم خود، اين بار پي گير تقريظ «پايي كه جا ماند» شدم. مثل هميشه كتاب هاي جديد را به چند نفر مي دادم و مي خواندند و بعد نظرات آنان را براي كار مي گرفتم.
خوانندگان «پايي كه جا ماند» آن را مثل «دا» و برخي گيراتر ديده بودند. برخي از فرماندهان سپاه آن را خيلي عالي و نمونه اي زيبا از گنج جنگ مي شمردند.
در پي گيري ها، يقين كردم، آقا كتاب را ديده اند و شايد خوانده اند.
پس از چند روز آقاي مومني مرا ديد و گفت: آقا؛ «نورالدين پسر ايران» را خوانده اند و فرموده اند: به نورالدين بگو خوابت تعبير شده است.
سيدنورالدين در بيان انگيزه اش براي بازگويي خاطرات جنگ مي گويد: اصلا فكر نمي كردم گفتن خاطرات در اين زمان اهميت داشته باشد. هنوز حرف خاطرات جنگ و مصاحبه ها مطرح نشده بود. واقعيت اين است من هم مرتب درگير عوارض مجروحيت هايم بودم، اما سال 1373 يك شب خواب ديدم آقاي خامنه اي ورقه هايي در دست دارد كه مي خواند و گريه مي كند. من هم در آن اتاق بودم. كسي گفت اين خاطرات يك جانباز 70 درصد است كه 80 ماه در جبهه ها بوده و باز مي گويد كه در مورد جنگ كاري نكرده ام... اين خواب فكرم را مشغول كرده بود. احساس مي كردم وظيفه ام در قبال آن چه در روزهاي جنگ بر سر مردم آمد، با گفتن اين خاطره ها به سرانجام مي رسد. بنابراين خاطرات 8 سال زندگي متن جنگي را بازگفتم تا ياد آن لحظه هاي بي نظير براي هميشه زنده بماند.
خواب نورالدين تعبير شده بود. نمي دانم آقا اين كتاب را زودتر خوانده بودند، يا اين را رساتر و زيباتر ديده بودند. نورالدين پسر ايران را خوانده بودند و اشك ريخته بودند.
تصميم گرفتم به علت نگاه آقا، براي نورالدين پسر ايران كار ويژه اي بكنم.
زمان چنداني نگذشته بود كه در روز يكشنبه 23/11/1390 از دفتر آقا خبر دادند: به نورالدين عافي و همسرش بگو: آقا فرموده اند، به نزد من بياييد تا شما را ببينم.
با نورالدين تماس گرفتم، از اهواز به تهران رسيده بود. از قطار داشت پياده مي شد. گفت: بناست امشب به تبريز بروم. ساعت 20/20 پرواز داريم؛ همسرم نيز با من است.
گفتم: در تهران بمان با شما كار داريم. پذيرفت و ماندني شد.
در دفتر ادبيات و هنر مقاومت، او را در حضور مرتضي سرهنگي ملاقات كردم. ظهر با هم به منزل رفتيم و از ماجرا مطلع شد. نورالدين به من گفت: اگر خانم سپهري، نويسنده كتاب را با خود نبريم، ناراحت مي شود.
بنا شد او نيز با همسرش؛ آقاي نصير اوغلي در ملاقات حضور داشته باشند.
ظهر سه شنبه 25/11/1390، نماز را در محضر آقا خوانديم. پس از نماز، آقا حسابي با نورالدين خوش و بش كردند. احوال خانم سپهري را هم گرفتند. سر و صورت آقاي نصير اوغلي را هم بوسيدند؛ جانباز 70 درصد و ويلچري.
دو تا آقا بودند و دو تا خانم. همراهشان چهار جلد كتاب «نورالدين پسر ايران» آورده بودند. از آقا درخواست كردند اين كتابها را براي آنها امضا كنند. درخواستشان پذيرفته شد. چقدر صحنه زيبا و جالبي بود.
عمق نگاه آقا به ادبيات دفاع مقدس مشهود بود. بارها اين نگاه را لمس كرده بودم. از وقت استفاده كردم و به آقا گفتم: اگر صلاح مي دانيد، يكي دو تقريظ از كتاب هاي دفاع مقدس نيز به بنده بدهيد تا كار را جدي تر و زيباتر دنبال كنم.
فرمودند: من تقريظ نمي نويسم، كتاب را مي خوانم، اگر خوشم آمد، هرچه به ذهنم رسيد مي نويسم.
گفتم: همان دست نوشته ها را مرحمت نماييد.
فرمودند: همان نوشته درباره نورالدين را مي گويم به شما بدهند.
خبر بسيار خوشحال كننده اي بود. در پوست خود نمي گنجيدم. به آرزويم رسيده بودم.
پس از ديدار، يك راست به دفتر ادبيات و هنر مقاومت رفتم تا خبر را به مرتضي بدهم. مرتضي نبود. تلفني خبر را به آقاي مومني دادم؛ و در انتظار دريافت دست نوشته، پي گير كار شدم.
صبح يكشنبه 30/11/1390 آقاي انصاري از موسسه نشر تماس گرفت و گفت: ساعت 2 عصر طي مراسمي دست نوشته رهبر انقلاب تحويل مي شود.
زمان خيلي كند مي گذشت. لحظه شماري مي كردم كه ساعت مقرر برسد. خود را به موسسه نشر آثار آقا رساندم. در مراسمي رسمي با حضور نورالدين و همسرش و خانم سپهري و جمعي از مسئولين، دست نوشته تحويل خاطره گو و نويسنده كتاب شد. يك نسخه را نيز آقاي انصاري تحويل من داد. آن را خواندم.
«اين نيز يكي از زيباترين نقاشي هاي صفحه پركار و اعجازگونه هشت سال دفاع مقدس است. هم راوي و هم نويسنده حقا در هنرمندي، سنگ تمام گذاشته اند. آميختگي اين خاطرات به طنز و شيرين زباني كه از قريحه ذاتي راوي برخاسته و با هنرمندي و نازك انديشي نويسنده، به خوبي و پختگي در متن جا گرفته است، و نيز صراحت و جرات راوي در بيان گوشه هايي كه عادتا در بيان خاطره ها نگفته مي ماند، از ويژگي هاي برجسته اين كتاب است. تنها نقصي كه به نظر رسيد نپرداختن به نقش فداكارانه همسري است كه تلخي ها و دشواري هاي زندگي با رزمنده اي يكدنده و مجروح و شلوغ را به جان خريده و داوطلبانه همراهي دشوار و البته پرماجرا با او را پذيرفته است.
ساعات خوش و باصفايي را در مقاطع پيش از خواب با اين كتاب گذراندم، و الحمدلله.»
حالا ديگر اشك در چشم ها حلقه زده بود. عجب تعابير بلند و زيبايي. به همه جوانب هم نگاه كرده اند، چقدر عالمانه و هوشمندانه.
با خود گفتم اين چه اخلاصي است كه «نورالدين پسر ايران» را به اين جايگاه كشانده است، پسري شانزده ساله از اهالي روستاي خنجان در حوالي تبريز در آذربايجان شرقي كه حضور دفاع مقدس را در گردان هاي خط شكن لشكر 31 عاشورا به عنوان نيروي آزاد، غواصي و فرمانده دسته و در جبهه هاي مختلف تجربه كرده و بارها مجروح شده است.
اين جانباز 70 درصد در سال هاي 1372 و 1373 خاطراتش را براي آقاي موسي غيور تعريف مي كند و موسي آنان را بر روي چهل نوار ضبط مي كند. بعدها معصومه سپهري نوارها را پياده مي كند و پس از نگارش كتاب «لشكر خوبان» مشغول نوشتن خاطرات سيد نورالدين مي شود. اين كار از اواخر تابستان 1383 با تلاش مضاعف خانم سپهري آغاز مي گردد و با همكاري نورالدين و با حوصله مثال زدني مرتضي به پايان مي رسد و براي چاپ به سوره مهر سپرده مي شود.
آن روزها هيچ كدام، حتي مرتضي باور نمي كردند كه «نورالدين پسر ايران» با اين نگاه مهربانانه آقا همراه شود. به يقين همين نگاه تيراژ نورالدين را به يك ميليون خواهد رساند؛ به شرطي كه من و ما همت كنيم و اين كتاب زيبا را به همه ملت ايران، خصوصا نسل جوان و تحصيلكرده معرفي نماييم.
كتابي كه بسياري از واقعيت هاي جنگ هشت ساله را براي ما ترسيم مي كند و نياز آينده را به ما گوشزد مي كند. بايد از نورالدين ها درس بگيريم و به همت مرتضي و يارانش صد آفرين بگوييم.
حالا آيا مرتضي ما را به نوكري دفتر ادبيات و هنر مقاومت قبول مي كند؟ او كجا و ما كجا! خود را به او چسبانده ايم تا شايد نمي از عظمت شهدا و رزمندگان جنگ هشت ساله بر مشاممان برسد و ژست حامي ادبيات جنگ را بگيريم!
ديروزيان به دنيا پشت كرده بودند تا بدين جا رسيدند و ما مي خواهيم در دنيا از ادبيات جنگ بگوييم!! آنان آبرو دادند تا بدين جا سير كردند و ما مي خواهيم آبرويشان را به گروگان بگيريم. راستي آنان كه بودند و ما كيستيم؟!
منبع: كيهان
برای سلامتی و طول عمر حبیب ابن مظاهر انقلاب آیت الله جنتی(دامه برکاته) صلوات
http://mardom881.blogfa.com
طبق معمول بلاگفا
وبلاگهای که بر علیه سران ننگین فتنه می باشد
را یا مسدود می کند یا از لیست وبلاگها
حذف می کند.
واقعا جای تاسف دارد.
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر
و جعلنا من خیر اعوانه و انصاره
مرگ بر رژیم جعلی اسرائیل و صهیونیست
مرگ بر فرقه ضاله بهائیت
مرگ بر منافقین
مرگ بر سران فتنه
(مخصوصا موسوی)
سران فتنه را محاکمه کنید
مرگ بر مخالفین جمهوری اسلامی ایران